حضرت رسول اكرم(ص) از جايي مي گذشت مردي را ديد با موهاي ژوليده و لباس كثيف كه بسيار بد قيافه مي نمود آن بزرگوار خواست به او پندي دهد پيش رفت سلام كرده و فرمود : اي مرد من الدين متعه تمتع از نعمت هاي الهي از دين است چرا تو از نعمت هاي الهي استفاده نمي كني؟...
شروع كرده بودم جزوات را مرتب مي كردم كه ديگر استارت بزنيم فيزيو مان را بخوانيم كه به ناگاه خواندن مطالب انتهاي يكي از جزوات تمام تمركزم را بهم ريخت و بسيار متاثر و متاسفم كرد هر چه با خود كلنجار رفتم ديدم نمي شود با اين وضعيت ادامه داد. آمدم تا هم تشكر كنم و خدا قوت بگويم به اعضاي گروه جزوه ي كلاسمان وهم بگويم اي كاش ثواب تدارك جزوه ي درسي با چنين دقت و بار علمي بالا براي همكلاسي هامان را با ضميمه كردن مطالبی بي ربط به درس كه چه بسا از روي نا آگاهي موجبات سوء تفاهم و آزردگي خاطر همكاران آينده مان گردد از بين نمي برديم.
من خودم به شخصه از اين زير جزوه نويسي ها دردها كشيده ام كه مپرس.بارها گفته ايم بازهم مي گوييم ما همه برادر يا خواهر از هر قوميتي با هر تيپي كه باشيم ورودي 86داروسازي هستيم هيچ دليلي ندارد يكي از ما بخواهد خود را در مقامي بداند و به خود اين اجازه را بدهد كه در مورد رفتار و گفتار يا باطن و ظاهر قشري از اقشار كلاس قضاوت كند چه به عمد چه سهوي چه به كنايه چه مستقيم.
واقعاً از صميم دل از جزوه نويسان فعال و دلسوزمان مي خواهيم كه از ترم هاي آتي ما(من و تمشك) در ميان شما باشيم يا نباشيم نگذاريد پاري مطالب ته جزوات درسي موجبات تفرقه افكني در كلاس و شادي دل نااهلان و بدنظران نسبت به وروديمان را فراهم آورد و کاش نمایندگان وقت در کنار کارها به اين مهم نظارت داشته باشند.
با آرزوي فرجه اي مفيد و موفقيت براي همه ي شما.
Ladies & gentelmen
آمده ايم اینجا كه نه فقط از اساتيد كه از صغيروكبير درس بگيريم ياد گرفتيم اول محيط را ارزيابي كنيم بعد حرف بزنيم آموختيم تحت هيچ شرايطي گوسفندوار زندگي نكنيم و ياد گرفتيم وقتي در موضوعي خودمان را مقصر نمي دانيم بيخود به طرفمان توضيح ندهيم بگذاريم به مرور زمان اگر شعورش كشيد خودش خواهد فهميد وگرنه كه توضيح زياده بدتر شك و گمانش را افزايش خواهد داد.اين آخري متدي سخت و تحميلي است ولي تجربه نشون داده بهتره به آن عمل كرد.
حال غرض از ناپرهيزي و آمدن دوباره به اين مكان اينها نبود.غرض اين بود كه بگيم هرچه خواستيد بگيد تحمل ميكنيم ولي هيچ وقت حق نداريد بگيد نمك نشناس .وقتي موريسون با راي همه ي قوميت ها نماينده شد ما هميشه خدا رو شكر مي كرديم كه يكي پيدا شده كه كلاسو از وضعيت ناهنجاري كه بعد از كناره گيري نماينده ي موقت (هاوژين) قرار بود مواجه بشه نجات بده.باوجود اينكه فقط يه نماينده انتخاب شد كه اونم از آقايون بود ولي هميشه مي گفت اولويت با خانوماس هرچي خانوما بگن.سرفرجه ي امتحاناي ترم اول كه حجت الاسلام والمسلمين علیزاده دام ظله علي الدانشگاه در شبه جزيره ي خودشان به تجارت علم مشغول بودند ما مي ديديم اين پديده ي نوظهور كلاسمون چقدر زبل و سور مرتب براكلاس فرجه جور مي كنه وتو سرما و بوران وحتي تو زلزله پيگير كلاسا و وقت امتحانا هست. در عين اينكه بي خيال نشون مي ده به ريزترين كارها هم اهميت مي ده.يادمونه يه بار با پسرعمو داشتن درس مي خوندن موريسون هي داشت چرتكه مي نداخت بعد به شوخي شايد البته برگشت به بويد گفت :واي دده بو حسابينان گدسه من مشروط اولارام كي !ما جدي گرفتيم حرفشو سريع رفتيم نمازخونه نماز خونديم و بعدش از خدا خواستيم كه مشروط نشه چون اونوقت كلاس ميشه پر از هرج و مرج وهيش كي كلاسو صاب نمي شه!البته هيچ وقت نمي خواستيم موريسون خيال كنه ما اونو فقط برا خركاري هاي كلاس مي خوايم هميشه فكر مي كرديم روز جشن دانشجويي سال بعد براي تقدير از زحمات موريسون بچه هاي كلاسو پايه كنيم براش يه هديه بخريم كادوشم با مشورت با دختر خاله مان انتخاب كرده بوديم يه دونه از اون عروسكايي كه لباس دكتري پوشيده مي خواستيم از طريق پسر عموتون بهتون بديم الان نمي خوايم منت كاري كه انجام نشد رو رو سر نماينده اي كه سه ترم بي مزد و بي منت دوندگي كرد بذاريم الان( فقط به عنوان2 عضو كوچک كلاس) مي گيم آقاي موريسون اگر عرصه ي نمايندگي را حق مي دانيد لطفاً بمانيد و اين روي كار ماندنتان نشان دهنده ي استقامتتان دربرابر افراد دائم الطلب كار باشد اگر هم خسته شديد براي كمك به شما بارون وظيفه شناس هست پسرعموي جواهرتان بويد هست(بويد آقاست بويد مرده ما نوكرشم هستيم) بابا لنگ دراز هست(كه الان فكر ميكنیم بايد ازش يه معذرت خواهي واقعي بكنيم)كاريزما مثل كوه پشتتان است كورد وعجم فرق نيه همه ي كلاس ياريتان خواهد كرد...
از درك والاي آقای کامیاروهم زبانانشان بسيارممنونيم.وهمين طور دلمان نيامد تحسين نكنيم محبت ویاری دوست نازنینمان فاطمه خوانساری را رزمنده های پرشور اسلام را به خاطر حماسه اي كه از مروت و مودت آفريدند و دست اندر كاران تداركات شيريني و بادكنك و پخش موسيقي متن را و ابتكارات دوستان پشت صحنه را كه به هرچه سورپيريزانه تر شدن مراسم روز نماينده كمك كردند.تقدير از آقاي رامين فررا هم كه البته نبايد از قلم انداخت.
وهمين طور بگوييم درست است كه در برهه هايي مغلوب عطش صراحت و اعتماد شديم ولي هيچ گاه ارادت را از نوع عام و خاصش از كسي تمنا نخواهيم كرد هر انساني اين آزادي و اختيار را دارد كه دیگری را در زمانهایی به حکم عقلش پست و لجن بداند يا محترمش بشمرد.فقط اذعان مي كنيم خطاب به سید جوانانمان آقاي مولايي :شايد گاهي واقعاً آدم ها را از دور بهتر مي توان شناخت.ماهم شما را قبلاً به اين صورت نمي شناختيم وحال اما درايت و همتتان را در اموردیدیم وآن را ارج مي نهيم.
اسم اين مؤخره رو بذاريد تشكر در تشكر از تشكر در تشكر!
چهارشنبه سوري باحال و بي خطري را براي همه تون آرزو مي كنيم و اميدواريم لحظه ي تحويل به شكرانه ي سلامتي مان سانحه ديدگان و بيماران از يادمان نرود.
دوستان! چرا هیشکی دیگه مطلب نمی ذاره؟؟؟![]()
گویی وبلاگ نویسان رفتند از این ولایت!!![]()
| ||||
|---|---|---|---|---|
| شروع | پايان | |||
| 16/11/1387 | 28/04/1388 | |||
| ||||
|---|---|---|---|---|
| شروع | پايان | |||
| 16/11/1387 | 20/11/1387 | |||
| ||||
|---|---|---|---|---|
| شروع | پايان | |||
| 04/12/1387 | 05/12/1387 | |||
| ||||
|---|---|---|---|---|
| شروع | پايان | |||
| 15/02/1388 | 15/02/1388 | |||
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید .......
و همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........
زندگی کن....
زندگی همینه...
آغاز سال تحصیلی جدید را به همه تبریک عرض میکنم
امیدوارم از فلش کلیپ زیرکه در مورد آغازسال تحصیلی
لذت ببرید واقعا یه شاهکاره!!!
پاییز![]()
{البته در صورت امکان به موسیقیشم گوش کنید}
آدم رو به حال وهوای دوران ابتدایی میبره؟؟!!![]()
![]()
![]()
به دليل خودداري ماموران حراست تبريز از ورود خبرنگاران و عكاسان به دانشگاه تبريز از علت و حجم آتشسوزي خبر دقيق و موثقي در دست نيست.
عكاسان خبرگزاري فارس و خبرگزاري جمهوري اسلامي كه ميخواستند از صحنه آتس شوزي عكس تهيه كنند با ممانعت ماموران حراست مواجه شده و در حال حاضر هر دو در كلانتري 11 تبريز در بازداشت به سر ميبرند.
بهترین دانشگاه ها فقط برای پایتخت نشینان
نخبگان شهرستانی از تحصیل در دانشگاه های برتر
محروم شدند.
امسال هم به دستور رئيس جمهور و رئيس شوراي عالی انقلاب فرهنگي با اعمال سهميه بندي <بومي- استاني> تعداد زيادي از دختران و پسران از تحصيل محروم شدند.
براي همين داوطلبان ورود به دانشگاه ها كه با همه تلاش، تنها با دستور رئيس جمهور از ورود به دانشگاه ها منع شدند، صبح روز یکشنبه، سه روز پس از اعلام نتايج كنكور، دومين روزي بود كه در اعتراض به اعمال آشكار تبعيض در تحصيل جوانان اين كشور مقابل سازمان سنجش كشور جمع شدند تا شايد كسي نه از روي دلسوزي بلكه مطابق مسووليتش به آنها پاسخ دهد.
متن کامل خبر را در ادامه به نقل از روزنامه اعتماد ملی بخوانید:
{اين عكسو به عنوان مدرك زدم تنگ مطلب،كه حرفم سنديت داشته باشه...}
به قول يه بنده ِ خدايي "خب! بچه هاي گل!"
از اون دسته از عزيزان هم كلاسي كه شرمنده ميكنند و با كفش!!!رهسپار كوي دانش و تمدن ميشوند،عاجزانه استدعا ميشود:
در نياريد اون موزه ي مبارك ميكائئلي رو سر كلاس آخه....اونم سر كلاس بهداشت!!!چه شود...
نكن اين كارو...
قبول دارم هوا بس ناجوان مردانه گرم است،و پا برهنه آلي گوش دادنم صفاي خاص خودشو داره...باور كن اگه دست من بود خودم همونجا يكي دوتا هندونه هم برات پاره ميكردم!!!
اما بيا به اون طفل معصوم آسمي هم بها بديم...
بيا به سلامتي سيستم هاي تنفسي بيانديشيم...
بيا از اوزون حمايت كنيم...
بيا به آشتي دادن پاي و پاي تابه برخيزيم...
بيا فضاي كلاس رو از عطر اقاقيا آكنده كنيم...
پس ديگه خيالم راحت؟
اين ترم ديگه كپسول اكسيژن نيارما...
حرف را بايد زد،
درد را بايد گفت...![]()
من اگر در نيارم،
تو اگر در نياري،
هيچ كس در نمياره...![]()
ميبينمت...![]()
اینم نوشته ای از توکای عزیز که یه جورایی با جو وبلاگمون هماهنگه.مطلب مال یه ماهه پیشه که با اجازه توکا می ذارمش تو بلاگ:
نشسته بودم پشت پیشخوان کافه و سرم به کار خودم بود، برق نبود و گرما بیداد می کرد، صدای گفت و گوی دو مرد جوان از پشت شانه ی چپم توجهم را جلب کرد:
- «... سوار که شدم قوطی قرص ها را محکم توی دستم گرفته بودم، جواب سلامش را که دادم بی اختیار دستم شروع کرد به لرزیدن جوری که صدای به هم خوردن قرص ها را شنید. پرسید توی قوطی چیه؟ گفتم قرص، چهل تا قرص خواب، شبا بدون اینا خوابم نمی بره. پرسید مگه می خوای بیرون از خونه ت بخوابی؟ جواب دادم نه. پرسید پس چرا اینا رُ با خودت آوردی؟ گفتم به دردم می خوره. قوطی را جلوی صورتم گرفتم و تکان محکمی دادم جوری که سر و صدای قرص ها بیشتر دربیاید و خیلی خونسرد گفتم که باید همین امشب تکلیف من را روشن بکنی وگرنه همه ی این ها را با هم می خورم و همین جا توی ماشینت می میرم و تو می مانی و یک جسد که باید سر به نیستش کنی... لازم نیست جیغ و داد کنی و فحش بدی چون تنها چیزی که الان دوست دارم بشنوم اینه که از ریختم بیزاری و نمی خوای دیگه منو ببینی! دیدم همین جور هاج و واج به من نگاه می کنه گفتم حرف نمی زنی؟ باشه، می خورمشون. در قوطی رُ باز کردم و به دهان گذاشتم و تمام قرص ها را گوشه ی لپم ریختم و تند تند جویدم شان. هر چند ثانیه دست از جویدن می کشیدم تا از گوشه ی چشم نگاهش کنم، می خواستم ببینم از کاری که می کنم وحشت زده شده یا نه، که انگار شده بود چون بازومُ گرفته بود و التماس می کرد قرصا رُ نخورم. قورتشان که دادم پرسیدم که توی ماشین آب ندارد؟ که نداشت و پیاده شدم و برگشتم خونه...»
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم تا چهره ی مردی را که دیشب یک قوطی قرص خواب بلعیده و با این وجود الان سرحال و قبراق با دوستش گپ می زند ببینم، خیلی جوان نبود اما به نظر سالم می آمد. بدون مقدمه گفتم :
ببخشید من به عنوان یک ناظر بی طرف دو سؤال کوچک دارم، اجازه می دهید؟ اجازه داد. سؤال اولم این است که شما برای شنیدن این که دوستتان از ریخت شما بیزار است او را تهدید به خودکشی کردید؟!
جواب مثبت داد و گفت «شش ماهه که رفته با یکی دیگه دوست شده و تا جایی که می دانم روابط خیلی گرمی با هم دارن اما در عین حال حاضر نیست با من قطع رابطه کنه، حتی حاضر نیست بگه که دیگه دوستم نداره؛ تا اینو از خودش نشنوم نمی تونم فکرشو از سرم بیرون کنم.»
از چیزی که می شنیدم خیلی تعجب کردم، گفتم «اما مثل روز روشن است که ایشان شما را دوست ندارند، اگر داشتند که برایتان هوو نمی آوردند!» جوابی که داد قانع کننده نبود اما جایی برای بحث باقی نمی گذاشت، گفت «شما هیچ وقت واقعاً عاشق بوده اید؟ حتی تا آخرین لحظه امیدوارم که پشیمان شود و برگردد...»
دومین و آخرین سؤالم را پرسیدم « شما چطور بعد از بلعیدن چهل تا قرص خواب هنوز زنده هستید؟»
خندید و گفت «توی قوطی فقط اسمارتیز بود، البته امروز صبح که پا شدم روی پیشونیم دو تا جوش چرکی بزرگ و قرمز دیدم که از عوارض خودکشی با اسمارتیزه... آخه میدونی، من به این ضرب المثل قدیمی اعتقاد دارم، برای کسی بمیر که لااقل برات تب کنه ...»
***
فالگوش ایستادن می تواند برای بالا بردن معرفت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم خیلی مفید باشد، لااقل در مورد من که این طور بوده.



